مسابقه آی قصه

قصه | باران مومنی‌مزده | کد:۱۴۶

این اثر در بخش «قصه» مسابقه‌ی «من و ویروس» پذیرفته شده است.

اگر این اثر را دوست دارید، می‌توانید در پایین همین پست، آن را لایک کنید و یا نظرتان را بنویسید.

برای شرکت در مسابقه این‌جا را بخوانید |

دیگر آثار شرکت‌کننده در مسابقه را این‌جا ببینید |

لشگر بزرگی در حیاط میانی دژ به صف ایستاده بودند. شیپورها به صدا در آمدند درازه های قلعه باز شد رییس جدید همراه معاون و سربازان وارد حیاط میانی شدند رییس و معاون روی سکوی سخنرانی حاضر شدند. شکست ناپذیر گفت: «ساکت، ساکت رییس جدید می خوان خودشون رو معرفی کنند همگی خوب گوش کنید.» رییس گفت: « سلام اسم من کویید ۱۹ هست همه صدام می کنن کرونا ویروس. از جدیدترین و قوی ترین ویروسهای قرن اخیر هستم. لشکر خوبه که این رو هم بدونین که از الان به بعد همگی شما سربازان و لشگریان من کرونایی هستید. در چند روز آینده عملیات ما در شهرهای مختلف آغاز خواهد شد. ما به جنگ انسانها خواهیم رفت و آنها را سخت شکست خواهیم داد. بسیار خوب! معرفی می کنم معاون بنده، نام: شکست ناپذیر نام خانوادگی: کرونا. به افتخارشون…..»

لشگر برای شکست ناپذیر دست می زنند و او که بادی در غبغب انداخته است سرش را به نشانه تشکر تکان می دهد. رییس کرونا ادامه می دهد:«مشاور بنده کسی نیست جز، نام: دلسوز نام خانوادگی: کرونا. جناب مشاور در کل عملیات ما را همراهی خواهد کرد به افتخار دلسوز کرونا، بله، بله محکمتر دست بزنید ممنون. لشگر ما با قدرت عملیات خود را به نحو احسنت انجام خواهد داد.» صحبتهای رییس کرونا به اتمام رسید او محل سخنرانی را ترک کرد و به داخل قلعه رفت. شکست ناپذیر و مشاور به همراه سرداران لشگر به تمرین و تقویت لشگر مشغول شدند. فردا صبح عملیات اولین شهر آدمها شروع می شد. سربازان زیر نظر شکست ناپذیر و رییس جدید ( کویید ۱۹) برای یک جنگ بزرگ با انسانها کاملا آماده شده بودند. شب عملیات رییس کرونا سراسیمه را احضار می کند و به او می گوید« تو جاسوس لشگر ما خواهی بود از فردا که جنگ آغاز می شود تو بالافاصله به دهان و بینی آدمها وارد نمی شوی بلکه در میان آنها سعی می کنی اخبارشون رو برای ما مخابره کنی سعی کن خیلی طبیعی رفتار کنی تا کسی بهت شک نکنه. مفهوم شد؟! سراسیمه کرونا فقط خواهش می کنم دستپاچه نشو و کارت را با دقت و حوصله انجام بده.» سراسیمه گفت:« چشم قربان خیالتان راحت مطمئن باشید چنان جاسوسی کنم که تک تک شون انگشت به دهن بمانند.» رییس گفت: ببینیم و تعریف کنیم خب حالا می تونی بری . صبح شد . با طلوع خورشید همه دژ آماده جنگ بودند. رییس ومعاون آمدند رییس به معاون ندایی داد و معاون شروع به صحبت کرد: سلام می خواستم به شما نکاتی بگم به این نکات به خوبی توجه کنید

۱. فقط به دستورات رییس ومن گوش کنید.

۲. حواستان باشه که به دام انسان ها نیفتید.

۳. همانگی برای رییس خیلی مهم است.

۴. با ادب باشین.

حالا وقت رفتنه اسب من ورییس را بیاروید.

۲ ساعت بعد….

رییس گفت: سراسیمه برو و به کارت برس و بقیه هم به کاری که بهتون گفته شده بپردازید و از یک راه به ریه ی این آقا برید . حواستان باشد که خراب نکنید.چون این ماموریت خیلی مهم است. رییس سراسیمه را کنار کشید وبه اوگفت:حواست به کارت باشد و روی دست آقا پرید.همه تند تند یا روی دست یا روی بینی یا چشم آقامی پریدند.

۳ روز بعد…

معاون گفت: رییس آماده هستیم چه کار کنیم؟ رییس گفت : راه می افتیم. معاون داد زد: راه بیفتید.لشگر ۱ ب سمت گلو لشگر۲و۳و۴ هم بقیه ی اعضای بدن بروید. شب شد . معاون به رییس گفت: اعضای بدن خیلی ضعیف شده و تب سرفه ی زیادی دارد .

۷ روز بعد……

 رییس تلویزیون راروشن میکند در ووهان چین بیش از۱۳۹۹نفر گرفتار کرونا شدند. رییس دادی از خوشحالی میزند. سراسیمه نفس نفسزنان میگوید: «نابود شدیم بیچاره شدیم دارو ساخته شد .» رییس دو دستی بر سر خود می زند در همان لحظه مایعی روی آنها می آید و ریه دیگر ویروسی نیست.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا