مسابقه آی قصه

قصه | زهرا کمال‌آراء | کد: ۰۰۴

این متن در بخش «قصه» مسابقه‌ی «من و ویروس» پذیرفته شده است.


یک روز، ویروسی همخون با خفاشها با تاجی بر سر از نژاد کروناها از یکی از دروازه ها وارد سرزمین ما شد .

‍ یک روز، ویروسی همخون با خفاشها با تاجی بر سر از نژاد کروناها از یکی از دروازه ها وارد سرزمین ما شد .

هوای پاک آنجا را از خود پر کرد. همه جا را تصرف کرد. نفس ها را در سینه ها حبس کرد . همه جا را تاریک کرد. آدم ها را در خانه هایشان در بند کرد.

خفاش ها در آن تاریکی به پرواز در آمدند و نعره های مستانه زدند .

مارها شلاق زنان به سوی آن دیار شتافتند.

شاپرک ها ترسیدند و دیگر پرواز نکردند.

کبک ها سرشان را در برف کردند و دیگر آواز نخواندند.

بوف کور هم که همیشه چشمانش باز بود و بیدار، چشمانش را بست  و خود را به خواب زد .

طوطی های پر حرف لابلای درختان هم از سخن افتادند.

نور امید در دلها کم رنگ شد . دلها همگی یخ زد و سرد شد.

اما…

سیمرغ به همراه مرغان همراهش از کوه قاف پایین آمد .

پرهایش را دوباره کند و آتش زد.

دل های آدم ها گرم شد.

یخ ها ذوب شد و در زمین فرو رفت.

خاک سبز شد و سبزینگی همه جا را در بر گرفت .

هوا از آلودگی های آن ویروس پاک شد .

جان ها در سینه ها آزاد شد.

گرمی مهر جای سردی را گرفت .

 ویروس سرمادوست هم دست و پایش را جمع کرد و راه سرزمین دیگر گرفت.

روشنایی بر تاریکی چیره شد .

خفاشان نور گریز هم شبانه با آن مهاجم راهی جایی دیگر شدند.

مارها هم در چنگالهای آن مرغان تیزبین افتادند و نابود شدند.

شور زندگی برگشت .

 پاکی و سلامت ورد زبان ها شد.

امید بر آن سرزمین حاکم شد.


اگر این اثر را دوست دارید، می‌توانید در پایین همین پست، آن را لایک کنید و یا نظرتان را بنویسید.

برای شرکت در مسابقه این‌جا را بخوانید |

دیگر آثار شرکت‌کننده در مسابقه را این‌جا ببینید |

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا